ثنا و ثمین و جشن نیمه ی شعبان
سلام دوستان خوبم و سلام بر فرشته های نازم
جونم براتون بگه که ما همچنان در سفریم .شب نیمه ی شعبان به همراه باباجون مرتضی و مامان جون مهری و خاله محبوبه رفتیم دزفول.فرداش عروسی پسرخاله ی باباجون بود.بابارضا هم که یه سه روزی اومده بود پیشمون دوشنبه صبح از خرم اباد حرکت کردبه سمت شیراز.ثمین برای این عروسی خیلی لحظه شماری کرده بود و میگفت :میخام برم عروسی و پیرهن خوشگلم رو بپوشم و برقصم" ولی تو شب عروسی فقط دوست داشت که نگاه کنه و اصلا نرقصید.با اینکه بابارضا نبود ولی اولین عروسی بود که بعد از مدتها بهم خوش گذشت و موقع آماده شدن برای رفتن به عروسی استرس و اعصاب خوردی نداشتم.ماشاله دخملیهام برای خودشون خانمی شدن و از این بابت خیلی خوشحالم.امشب که سه شنبه هست برمیگردیم خرم اباد و تازه هفته ی دیگه هم به امید خدا دوباره برمیگردیم برای عروسی پسرخاله ی من

یه شب که میخاستیم بخابیم ثمین پرسید:مامان کی میریم عروسی؟ من خودم الان میرم پیرهنم رو میپوشم و میرم عروسی و میرقصم" بهش گفتم:عروسی دزفوله همونجا که یلدا و امیرعلی هستن"
یه کم فکر کرد و انگار که مسافت رو سنجیده بود پشیمون شد و گفت"اصلا برا چی بریم عروسی میریم میشینیم تو حیاط و پفیلا میخوریم و خوش میگذرونیم"!!!!!!!!!!!!!
پی نوشت: دلم برای سر زدن به همه ی دوستانم تنگ شده .از دور روی ماه تک تک بچه هاتون رو میبوسم.



ثنا و ثمین و جشن نیمه ی شعبان
